یک شبکه اجتماعی، گروهی از افراد است که به واسطه یک یا چند نوع خاص از وابستگی، به هم متصلاند و از این ارتباط هدف یا اهداف مشخصی را دنبال میکنند. آنها ممکن است علاقمندان یک ایده یا روش فکری، سیاسی یا اجتماعی باشند، ممکن است یک ورزش خاص را دوست داشته باشند و یا ممکن است شغلی مشابه داشته و همکار باشند و...
شبکههای اجتماعی علاوه بر زیست بوم حقیقی انسانها، در فضای مجازی و اینترنت نیز کاربرد بسیاری دارند. با رواج شبکههای اجتماعی اینترنتی، افراد دیگر برای پیداکردن همفکران خود در حوزههای گوناگون، لازم نیست که تلاش بسیاری انجام دهند. یک آرژانتینی برای تحلیل بازیهای بوکاجونیورز، یک سوئدی برای صحبت در مورد فناوری اطلاعات، یک فرانسوی برای صحبت در مورد فیلمهای سینمای مستقل و... به راحتی با عضویت در شبکههای اجتماعی اینترنی میتوانند دوستان همفکر و هم سلیقه خود را پیدا کنند.
حدود 6 سال پیش بود که مفهوم شبکههای اجتماعی بهطور گسترده با حضور اورکات در میان کاربران ایرانی رواج پیدا کرد و در مدت کوتاهی آنقدر سریع رشد کرد که پس از برزیل و آمریکا، ایران سومین کشور حاضر در اورکات شد. این موج بعد از چندی فروکش کرد و در آستانه و بعد از انتخابات دهم بار دیگر رواج بسیار یافت. این بار به جای اورکات همه به فیس بوک روی آورند.
برای شناخت و تحلیل شبکههای اجتماعی میزگردی با حضور سعید مدنی(پژوهشگر اجتماعی)، حمیدرضا جلاییپور(جامعهشناس) و مسعود پدرام(پژوهشگر فلسفه سیاسی) برگزار کردیم. برای شرکت در این میزگرد از افراد دیگری چون امیر محبیان(فعال سیاسی و مطبوعاتی اصولگرا) و عماد افروغ(جامعهشناس اصولگرا) نیز دعوت کرده بودیم، اما با وجود پیگیری و اصرارهای فراوان، آنها در این میزگرد حضور نیافتند.
* برای طرح بحث پیشنهاد میکنم از این پرسش آغاز کنیم که آن چه اکنون تحت عنوان شبکههای اجتماعی شکل گرفته چه تفاوتی با احزاب و گروههای کلاسیک سیاسی دارد. اصلا این شبکههای اجتماعی تا چه حد به تفکر افرادی مانند هابرماس و دیدگاه های آنان درباره حوزه عمومی وابسته است. چقدر به نظر شما این تحلیل درست میآید که شبکههای اجتماعی شکل پسامدرن احزاب کلاسیک هستند. از آنجا که مبنای پستمدرنیزم فروریختن فراروایتها است، شاید اکنون این شبكههای اجتماعی در حال رشد خرده روایتهایی هستند که جایگزین ساختارهای کلاسیک و كلان حزبی میشوند.
سعید مدنی: اساسا برای فعالیتهای سیاسی و اجتماعی برخورداری از سازمان یک رکن اصلی و اساسی است. فعالیت سیاسی- اجتماعی بدون داشتن سازمان بی معناست. سازمانها هم به دو دسته کلی تقسیم میشوند. سازمانهای عمودی و سازمانهای افقی. تفاوت این دو نوع سازمان در نوع روابطی است که میان افراد وجود دارد. برای تمیز این دو سازمان از هم باید دید روابط بین افراد تا چه حد در سطح افقی توزیع میشود و تا چه حد به صورت پلکانی و عمودی توزیع میشود. سازمانهای کلاسیک سیاسی به خصوص در ایران از نوع سازمانهای عمودی بودند.
فعالیت های سیاسی در ایران از گذشته خیلی دور تا همین اواخر شکلی هرمی با روابط از بالا به پایین داشتند. به این معنی که یک رهبری و هسته اصلی شکل میگرفت و ذیل آن با گرد آمدن اعضا و هواداران سازمانی سیاسی به وجود میآمده است. در نقطه مقابل سازمانهای عمودی، سازمانهای شبكهای كه از نوع سازمانهای افقی هستند، قرار دارند. به این معنی كه روابط افراد در سطح افقی تعریف میشود و به همین میزان هم قدرت تقریبا به صورت مساوی توزیع میشود. تقریبا میتوان گفت که یک نسبت واحدی از قدرت میان افراد وجود دارد. در این نوع از سازمانها پیوند میان اعضا اصل مهمیاست و نه تنها ابراز سازمانی بلکه هدف سازمان هم به شمار میرود؛ چرا که پیوند و ارتباط میان افراد قدرت را ایجاد میكند و افزایش پیوندها به افزایش قدرت میانجامد.
پیوند افراد همچنین روابط درون شبکه را نیز دموکراتیکتر میكند. حال آنكه در سازمانهای عمودی حتی اگر رهبران تمایل به برقراری روابط دموکراتیک با بدنه داشته باشند به دلیل نوع روابط ساختار سازمانی بالا به پایین ، امکان دستیابی به این هدف یا وجود نداشته یا بسیار اندک بوده است. نتیجه اینكه سازمان عمودی به دلیل شکل خاص خود ایجاد اعتماد میان اعضا را بسیار دشوار و پرهزینه میكند و بنابراین این سازمانها از سرمایه اجتماعی اندکی برخوردارند و در مقابل، سازمانهای شبكهای به دلیل برخورداری از امکان بالای ارتباطات میان افراد، به مراتب سرمایه اجتماعی بیشتری نیز دارند. البته سازمان شبكهای و سازمان عمودی هر دو میتوانند در خدمت جنبش اجتماعی قرار گیرند. منتها دستاوردهای سازمان شبكهای برای جنبش اجتماعی بسیار غنیتر و پایدارتر از دستاوردهای سازمانهای عمودی بوده و بر همین اساس هم جنبش اجتماعی جدید اصولاً میل به گسترش سازمان شبكهای داشته است.
* معمولا وقتی صحبت از شبكههای اجتماعی میشود موضوع قدری انتزاعی مطرح میشود. در حال حاضر هم ذهنیت کسانی که از شبكههای اجتماعی یاد میكنند بیشتر معطوف به فضاهای مجازی و شبكههایی مانند یوتوب و فیس بوک است. منظور شما هم از شبكههای اجتماعی دقیقا همین هاست یا حوزه های دیگری را نیز به آن اضافه میكنید؟
مدنی: سازمان شبكهای کارکردهای مختلفی دارد و هم در حوزه مجازی و هم در حوزه حقیقی نمود خارجی دارد. مثلا اگر شما با همکارانتان ارتباط هایی فراتر از ارتباط های معمول روزمره داشته باشید و این ارتباط در راستای یک هدف و ایده مشخص شکل بگیرد و تعهداتی را برای افراد به همراه بیاورد، میتوان گفت که شما یک سازمان شبكهای را در فضای واقعی ایجاد کردهاید. درست است که در جنبشهای جدید ، فضاهای مجازی خیلی گسترده و موثر بودهاند، اما به همان میزان هم شبكههای موجود در فضای حقیقی کارکرد داشتهاند. مثلا در همین 13 آبان مجموعه ای از افراد برای شرکت در تجمع با یکدیگر قرار گذاشته بودند، هم دیگر را حمایت میكردند و کاملا با یکدگر پیوند داشتند. لذا میتوان گفت همان امکاناتی که سازمان شبكهای در فضای مجازی برای اعضا فراهم میكند در فضای واقعی هم فراهم است.
* آقای دکتر جلاییپور شما با تحلیل آقای مدنی از شبكههای اجتماعی موافقید؟
حمیدرضا جلاییپور: من ابتدا ترجیح میدهم با یک مقدمه شروع کنم. به نظر من یکی از اتفاقهای مبارکی که در عرصه عمومی ایران افتاده، همین توجه به شبكههای اجتماعی است. این توجه را شاید بتوان با توجهی که در ده سال پیش به مفهوم توسعه سیاسی میشد، مقایسه کرد. شبکه اجتماعی مفهومی در حال باز شدن است و امید این میرود که در عرصه عمومی مورد بحث و کنکاش قرار گیرد. در حال حاضر ما تا حدودی در ابتدای راهیم، داخل مه هستیم و نمیتوانیم تمام ابعاد نظری و عملی شبکه اجتماعی را وارسی و دسته بندی کنیم. در اینجا من عجالتاً سه نکته را راجع به شبكههای اجتماعی مطرح میکنم تا پس از آن وارد نسبت این شبكهها با جنبش اجتماعی جدید شویم.
نکته اول این است که به باورم یک توجه جدیدی در طبقه متوسط آگاه خواهان تغییر به شبکه اجتماعی شده است. به این معنا که ظاهرا در این طبقه همیشه تا بحث از سازمان میشده است همه یاد سازمانهای بوروکراتیک دولتی یا سازمانهای بوروکراتیک احزاب و سازمانهای مردم نهاد( ان جی او)ها میافتادند، اما الان ما در حال پی بردن به این نکته هستیم که سازماندهی جامعه شبیه کوه یخی است که بوروکراسی های دولتی، آموزشی، رسانهای، اقتصادی و صنعتی و حزبی در قسمت قابل رویت آن قرار دارد ولی زیر این کوه روابط غیر رسمی ولی پایدار و طبیعی میان افراد برقرار است که اکنون جامعه دارد به این روابط توجه میكند. تحلیل جامعهشناسی اینكه چرا اکنون شهروندان در حال توجه به این روابط هستند به نظر من بیشتر محصول انحصار طلبی بزرگترین و غول پیکرترین سازمان جامعه که دولت باشد هست.
نکته دوم درباره شبكههای اجتماعی این است که این شبكهها علی الاصول یکی از بسترهای زندگی، حقیقت جویی و به قول هابرماس زیست جهان هستند. یعنی جایی است که روابط خشک بوروکراتیک برقرار نیست و آدمها راحت ترند. البته این شبكهها خیلی مستعد جزیرهای شدن و فرقهای شدن و در خودبودن نیز هستند. ولی امکانات جامعه اطلاعاتی در مدرنیته دیجیتالی باعث میشود در چارچوب اهداف جنبش هم این شبكههای جزیرهای به هم وصل شدهاند و اکنون بر اثر گسترش این شبكهها نیروی عظیمیدر زیر جامعه ایران درست شده است. من اسم این را « جنبشی همچون ماه» گذاشتهام. مردم هر یکی دو ماه یک بار این جنبش را میبینند ولی وقتی که دیده نمیشود هم وجود دارد.
برای مثال این جنبش را در چهلم شهدای حوادث بعد از انتخابات میبینیم، در نماز جمعه آقای هاشمیمیبینیم، در روز قدس و سیزده آبان دیدیم. علت این پدیدار شدن مکرر جنبش اجتماعی جدید هم این است که شبكههای اجتماعی متعدد در آن به یکدیگر وصل شدهاند و جالب اینکه غیر قابل سرکوباند این جنبش جدید تبلور یک قدرت جدیدی است که در جامعه ایران ظاهر شده است اما متاسفانه مدیریت سیاسی کشور با یکسری مسایل سخیف و سطحی این جنبش را با کلماتی مانند«غائله» تعبیر میكند.
نکته سوم را از منظر نظری در جامعهشناسی میخواهم مطرح کنم. از این منظر موضوع شبكههای اجتماعی جالب توجه است که یک مقداری بحث را به عمقتر میبرد. پیروان نظریه شبکه در تئوریهایشان میگویند گروههای درهم تنیده و منسجم بوروکراتیک واحدهای اصلی تشکیل دهنده جامعه نیستند بلکه همین شبكهها هستند که جامعه را تشکیل میدهند یعنی حتی جامعهشناسی گروه محور در نظریههای اخیر به جامعه شناسی شبکه محور تبدیل شده است. نکته دیگر اینکه در جامعهشناسی دورکیمی این هنجارها (یعنی بهعنوان یک امر فرا فردی) است که رفتار آدمیان را شکل میدهد و حتی تغییر میدهد.
یا به عبارت دیگر وفاق روی هنجارهاست که به جامعه شکل میدهد ولی پیروان نظریه شبكهای میگویند کثرت، ترکیب و وسعت شبكههاست که بر روی هنجارهای جامعه اثر میگذارند و لذا بعضی از این جامعهشناسان حتی تسلط یک دسته هنجارها را بر کل جامعۀ جدید ناممکن میدانند. اما من معتقدم همه جوامع یک سری حداقلهای هنجاری مشترک برای اکثریت جامعه دارند. نکته دیگری که به لحاظ نظری مورد توجه است، این است که شبكههای اجتماعی باز به نسبت شبكههای اجتماعی بسته سود بیشتری را به افراد میرساند. بر مبنای این تحلیل هر چه افراد در شبكههای بیشتری عضو باشند توانایی بیشتری خواهند داشت یعنی یک فردی که عضو ده شبکه است نسبت به فردی که عضو پنج شبکه است از مزایای بیشتری برخوردار است.
مدنی: این نکته که آقای جلایی پور گفتند با منطق سازمان های هرمی و کلاسیک متعارض است. چون در سازمان کلاسیک اصلا افراد حق ندارند در سازمان دیگری عضو باشند ولی منطق سازمان شبكهای این است که هر چه افراد در شبكههای مختلف عضو شوند بهتر است زیرا سرمایه و قدرت با افزایش پیوند ها افزایش می یابد.
جلاییپور: بله، بحث بنده خیلی متناسب با تعبیری است که آقای مدنی از سازمانهای عمودی و سازمانهای افقی میكنند. نکته بعدی که برایم جالب است استدلال دیگری است که از سوی نظریه پردازان شبكهها مطرح شده است. آنها میگویند افراد اگر حتی خصایص فردی متوسطی داشته باشند وقتی وارد شبكهها میشوند وضعیت بهتری نسبت به افرادی پیدا میكنند که خصایص فردی برجسته دارند ولی در شبکه عضو نیست. به عبارت دیگر عضویت در شبکه باعث میشود آدمهای متوسط ویژگیهای آدمهای پرتوان، با استعداد و کارآمد را پیدا کنند و آدمهای نخبه خارج از شبکه موقعیت کم اثرتری نسبت به افراد داخل شبکه داشته باشند. نکته دیگر شبكهها از منظر جامعهشناسی فقط مربوط به شبکههای فعال در جنبشهای اجتماعی نمود بلکه شامل حضور شبکهها در همه سپهرهای زندگی میشود. یعنی نباید توجه ما منحصر به نقش شبكهها در جنبشها شود.
نکته آخر که به نظر من مهم است این است که در جامعه مدرن، سوسایتی(جامعه) را مقابل کامیونیتی(جماعت) قرار میدهند و در آسیب شناسی عوارض سوسایتی مانند از خودبیگانی، فردیت رها شده، یا فردیت سرگردان به برخی قابلیت های کامیونیتی اشاره میكنند. جایی که روابط چهره به چهره، همدلانه و عاطفی در کنار روابط اقناعی است. اغلب جامعه شناسان اخیر هم سعی کردند ویژگیهای قابل دفاع سوسایتی و کامیونیتی را با هم ترکیب کنند. نکته جالب در شبكهها این است که اجازه میدهند افراد در جامعه جدید زندگی کنند و در عین حال از مزایای کامیونیتی هم استفاده کنند. به عبارت دیگر شبكهها بعد درمانی جامعه جدید را هم میتوانند داشته باشند (البته این بحث مفصلی است و به یک وقت دیگر نیاز دارد).
مسعود پدارم: من از بحث آخر دکتر جلاییپور شروع میکنم و به اقتضای رشته تحصیلیام از دریچه فلسفه سیاسی به ماجرا نگاه میکنم. بحث من درباره کامیونتاریزم(جماعتگرایی) است. بعد از رقابتی که مارکسیسم و لیبرالیسم تا دهه 90 میلادی داشتند و وضعی که برای بلوک شرق و مارکسیسم پیش آمد یک تحولات فکری ایجاد کرد. در نتیجه این تحولات فرصت خوبی در اختیار متفکران جماعتگرا قرار گرفت. جماعتگرایی به جای مارکسیسم جلوی لیبرالیسم قرار گرفت. اگر قبلا صحبت از دوگانه مارکسیسم و لیبرالیسم بود اکنون سخن از نئولیبرالیسم و جماعتگرایی است.
جلاییپور: به زبان سیاسی این طور میشود گفت که چپ های قدیم اکنون در این دسته بندی قرار گرفته اند
پدرام: بله، بسیاری از آنها یک سری مشکلات مارکسیسم را کنار گذاشتند و به جماعتگرایی روی آوردند. اندیشمندان مهمی مانند «چارلز تیلر»، «مایکل سندل»، «مایکل والتزر» آمدند و بحث های داغی با رالز راه انداختند و ادبیاتی را برای مبانی فسلفه سیاسی جماعتگرایی ایجاد کردند. این مباحثی که اکنون درباره شبكهها میشود محصول همین عقبه فکری است که برای خودش آنتولوژی(هستی شناسی) ویژهای دارد. من برای ورود به بحث از انسان شناسی شروع میکنم. انسان شناسی لیبرال کاملا متفاوت از انسان شناسی جماعتگرا است. فیلسوفان جماعتگرا انسان را در داخل جماعت میبینند و از نظر آنها جماعت به عنوان یک کل واقعیت دارد. حال آنكه در دیدگاه لیبرال جمع فاقد واقعیت است و تنها این فرد است که واقعیت دارد. مهم ترین دعوایی که لیبرالها و جماعتگراها با هم پیدا كردهاند بر سر مفهوم «خیر» است. جماعتگراها میگویند این جماعت است که میتواند خیر را بسازد و تعریف کند، اما لیبرالها بر این باورند که فرد به تنهایی توانایی تعیین خیر برای خود را دارد.
این اختلاف را از این جهت بیان کردم تا نشان دهم مبنای فلسفی مباحثی که پیرامون شبکه اجتماعی انجام میشود تا چه حد عمیق و متکی بر سنت فکری است. در قدیم به فاشیستها و مارکسیستها و سوسیالیستها هم عنوان "جماعتگرا" میدادند . ولی جماعتگراهای امروزی، مفاهیمی مانند«همبستگی»، « پیوند» و «اخلاق» را از فاشیستها گرفتند و «برابری» و « آزادی» را هم به ترتیب از مارکسیسم و لیبرالیسم گرفتند و جماعتگرایی جدید را شکل دادند. اصل مطلبی که من میل دارم درباره شبکه اجتماعی به آن بپردازدم پیرامون نسبت این مفهوم با سیاست است. در جریان انتخابات اخیر ریاست جمهوری ایران و تحولات پس از آن، آقای میرحسین موسوی گفت که شبكههای اجتماعی استراتژی ماست.
اغلب افراد سوال میكنند که منظور از این حرف چیست و قرار است با این شبكههای اجتماعی آخر سر به کجا برسیم. اگر بخواهیم این سوال را دقیقتر بکنیم به همین پرسش میرسیم که نسبت شبكههای اجتماعی با سیاست چگونه تعریف میشود؟ برای پاسخ دادن به این سوال که جماعتگرایی با چه مدلی از سیاست هم پیوند میشود. من دو مدل از سیاست را مطرح میکنم. یکی سیاست دولت محور است و دیگری سیاست قدرت محور. در تعریف دوم سیاست به یک معنای وسیع، همچنان منازعه قدرت است. در برداشتی از سیاست به معنای قدرت، بحثی هم هابرماس و آرنت مطرح كردهاند و میگویند که همبستگی و وفاق به خودی خود پدید آوردنده قدرت هستند و این نوع از قدرت، سیاست پایدار، اصیل و اخلاقی را میسازد. این البته نوعی نگاه ارسطویی به سیاست است. به نظرم جماعتگرایی با این نوع از سیاست سازگاری دارد.
آرنت درباره قلمرو عمومی به عنوان جایی برای گفتوگوی افراد، درباره روشها و ارزشها و برپایی اصول بحثی کرده و گفته که در یونان باستان کنش سیاسی همان شکلگیری گفتوگوهایی از این دست میان افراد آزاد و برابر بوده که در دوران جدید مضمحل شده است. ولی هابرماس در صدد آن است که نشان دهد چیزی مثل قلمرو عمومی که او آن را سپهر عمومی یا عرصه عمومی (public sphere) میخواند، در عصر مدرن احیا شده و در مکان هایی مانند قهوه خانهها و قرائت خانهها و محافل بحث و گفتوگو تجلی کرده است. در دوره مشروطیت ایران هم ما بسیاری از این حوزه های عمومی برای گفتوگوی افراد را شاهد بودیم. مثلا مردم در تلگراف خانهها مینشستند، تلگرافها را گوش میدادند و همان جا درباره آنها بحث میكردند و تصمیم هم میگرفتند.
جلاییپور: بله، اشاره دکتر پدرام کاملا درست است و من اضافه کنم که مردم در انجمن های همان دوره هم مینشستند و بحث میكردند
پدارم: به این معنی شبكههای اجتماعی، جماعتهایی در وضعیت مدرن و واسطهای میان جامعه و دولتهای مدرن هستند که وارد مسایل مربوط به امر عمومی میشوند. از آنجا که پرداختن به امر عمومی طبیعتاً باید در سپهر عمومی یا عرصه عمومی صورت بگیرد، جماعتها به یکدیگر وصل میشوند و از پیوند میان آنها قدرتی ایجاد میشود که هیچ دولت پر قدرتی نمیتواند در مقابل آن دوام بیاورد. در جامعهای که سپهر عمومی ضعیف باشد و جماعتها نتوانند نقش خود را به عنوان حاملان سپهر عمومی ایفا کنند، این قدرت هم ایجاد نمیشود اما خوشبختانه در جنبش اجتماعی جدید ایران گشایش و تکثیر عرصه عمومی یا سپهر عمومی به وفور دیده شده است. آقای موسوی هم به عنوان نماینده این جنبش به سپهر عمومی سوق داده شد. او آن گاه که در رادیو و تلویزیون خود را واگشود در واقع داخل سپهر عمومی قرار گرفت.
هر آن کس هم که مخاطب و هوادار این جنبش بود داخل این سپهر عمومی تعریف شد. اصلا هر جمعی حتی مانند خانواده و فامیل، یا همکاران یا دوستان زمانی که به امر عمومی بپردازند داخل حوزه عمومی قرار میگیرند. بعضیها میگویند که خانواده حوزهای خصوصی است ولی اعضای خانواده هم زمانی که درباره امر عمومی صحبت کنند، حوزه عمومی را میسازند. منظور من در نهایت این است که در حال حاضر جماعتگرایی نسبت نزدیکی با سیاست در ایران پیدا کرده و شبكههای اجتماعی مقوم سپهر عمومی هستند. مایلم یک نکته را هم درباره آسیب شناسی بحث شبكههای اجتماعی مطرح کنم. ما صد سال پیش جلودار مشروطه خواهی در منطقه بودیم ولی موفق نشدیم، در ملی کردن صنعت نفت جلودار بودیم ولی آنجا هم زیاد موفق نشدیم، در دوران اصلاحات هم از کشورها منطقه جلو بودیم ولی به نتیجه مطلوب نرسیدیم.
جلاییپور: بله، متاسفانه ما فرازهایمان خیلی خوب بوده ولی فرودهایمان بد بوده است.
پدرام: حالا به نظرم گشایش سپهر عمومی باعث خواهد شد ما به مانند گذشته دچار عقب گرد نشویم. اگر جامعه آگاهانه به مسایل عمومی بپردازد و خود آگاه شود ریسک عقب گردهای تاریخی به حداقل میرسد. اصولا اگر معنای گفتوگو میان مردم جا بیفتد خودبه خود بحث دموکراسی واقعی پیش میآید. چون شما وقتی توانستید در اثر گفتوگو به نتیجه برسید فضا را برای دموکراسی باز میكنید.
جماعتگرایی نوین دقیقا همین نسبت را با نوعی از دموکراسی که گفتوگویی -شورایی است و اخیرا ادبیات زیادی را تولید کرده است، دارد. در جماعتگرایی من فقط به نفع خودم فکر نمیکنم بلکه نفع شما را هم میخواهم و وقتی گفتوگو میکنم کمی از خواسته هایم کوتاه میآیم و یک کمی قانع میشوم. شما هم در گفتوگو از نفع خودتان کوتاه میآیید و تفاهمی که اینجا صورت میگیرد خیلی واقعی و موثرتر از تفاهمی است که بر مبنای اکثریت عددی که کف آن 49 درصد، 51 درصد است شکل میگیرد. چون در جامعه مبتنی بر اکثریت عددی همواره یکسری از افراد مخالف هستند و فرصت گفتوگو با طرف مقابل را هم ندارند. پس نظریاتشان هم طرح نمیشود و منشا عمل نخواهد بود.
جلاییپور: من پیشنهاد میکنم که شما بحث شبكههای اجتماعی و سرمایه اخلاقی را هم به بحث هایتان در این زمینه اضافه کنید.
پدرام: در اصل از آنجا که محور جماعتگرایی مبتنی بر خیر است به یک معنی بحث اخلاقی است.
جلاییپور: ادعای من این است که جنبش سبز ایران یکی از حاملان سیاست اخلاقی است.
مدنی: در این میزگرد همه ما طرفدار جماعتگرایی هستیم، همه طرفدار شبكههای اجتماعی و طرفدار جنبش سبز هستیم. این جا به نظرم نمیتوان شبكههای اجتماعی را آسیب شناسی کرد.
* اتفاقا من چند آسیب را پیش روی شبكههای اجتماعی میبینم که مایلم شما نظرات خود را درمورد آنها بیان کنید. مثلا آقای دکتر جلاییپور از باز بودن شبكههای اجتماعی به عنوان یک مزیت اشاره کرد ولی چون افراد حاضر در شبکه با یکدیگر اشتراک نظر ندارند این باز بودن میتواند آسیب زا هم باشد. به عنوان مثال در جنبش سبز همزمان افراد حزب اللهی و سكولار وجود دارند و متفاوت بودن اهداف آنها آسیب زاست.
مدنی: اتفاقاً همین نکته که اشاره کردید میتواند مزیت شبكههای اجتماعی هم باشد. آسیب بعدی که به ذهنم میرسد به افقی بودن شبكههای اجتماعی برمیگردد. شبكههای اجتماعی افقی، با وجود همه مزیت هایی که دارند به دلیل خصلت افقی بودنشان از عدم رهبری رنج میبرند و نیروی هدایت کننده در آنها وجود ندارد، بنابراین هر یک از اعضای شبکه ممکن است ساز خودشان را بزنند. آسیب بعدی که این شبكهها ممکن است دچار شوند، فرقه ای شدن و جزیره ای شدن است. آسیب دیگری هم که این شبكهها دچارش هستند فاقد ساختار بودن است. احزاب و تشکیلات بوروکراتیک بههرحال از ساختار بهره مند هستند ولی در این شبكهها اصولا ساختاری وجود ندارد و بنابراین ممکن است چند صباحی فعالیت داشته باشند و بعد از مدتی غیرفعال شوند و کارکردشان را از دست بدهند.
جلاییپور: به این نکته باید توجه کنیم که شبكههای اجتماعی لزوماً همیشه در تقابل با سازمانها ساختارهای بوروکراتیک دولت و احزاب نیستند این به موقعیتها بستگی دارد. از طرف دیگر در سازمان عمودی و رسمی هم ما سازمانهای غیررسمی نیز داریم و گفته میشود رییس هر سازمان وقتی موفق است که همزمانكه رییس سازمان رسمی هست رییس سازمان غیررسمی هم باشد وگرنه آن سازمان غیررسمی نمیگذارد که سازمان رسمی به اهداف خودش برسد. حالا این شبكههای اجتماعی بعضی وقتها در نقش همان سازمانهای غیررسمی وارد میشود.
مدنی: متاسفانه ایدههایی که در ایران وارد شده خیلی بد مطرح شده و مروجان آن سعی كردهاند که این ایدهها را با منطق ذهنی قدیم توضیح بدهند . به همین دلیل هم ایده از فلسفه واقعی خودش خارج میشود. مثلا ایده سوسیالیسم در ایران تبدیل به سرمایه داری دولتی میشود و لیبرالیسم هم تبدیل به اباحهگری میشود. در مورد شبكههای اجتماعی هم متاسفانه دیده میشود که برخی از مروجان آن در عین حال که نمیخواهند وجود این شبكهها را نفی کنند ولی میخواهند با منطق سیاسی قدیم آنها را توضیح دهند. خلط موقعیتها و افقها مثل این است که شما یک کیلو سیب را اینجا وزن کنی و ترازو نشان دهد که وزنش یک کیلو است و بعد بخواهید به کره ماه بروید و آن جا با همین ابزار هم اصرار داشته باشید که وزن سیب و پرتقال همان یک کیلو باشد.
از این مثال میخواهم این طور نتیجه بگیریم که منطق شبکه اجتماعی در فضای سیاسی و اجتماعی جدید اساسا متقاوت از گذشته است. این تفاوت فضای قدیم و جدید در بحثی که آقای دکتر پدرام مطرح کردند به خوبی روشن بود. یعنی شما سازمان شبكهای را در سیاست به مثابه قدرت در عرصه عمومی میتوانید توضیح دهید. در سیاست به مفهوم کسب قدرت در ساختار موجود، به سختی میتوان سازمان شبكهای را توضیح داد. بر همین اساس باید از منطق جنبش های اجتماعی قدیم که منطق انقلابها بودند فاصله بگیریم . در منطق قدیم وحدت و تشابه فکری و یکسان گرایی اعضای جنبش اصل اساسی و یک مزیت به شمار میرود.
در جنبش های جدید تفاوت داشتن اعضا با هم یک مزیت است. هدف جنبش های اجتماعی قدیم و سازمان قدیم کسب بخشی یا همه ساخت قدرت بود ولی شبكههای اجتماعی جدید به دنبال تقویت قدرت عرصه عمومی هستند. شاید با قاطعیت بتوان گفت کشف قدرت در عرصه عمومی در جنبش سبز از کشف نفت هم مهمتر بود زیرا به اتکای این قدرت می توان بسیاری از موانع تاریخی توسعه در ایران را کنار زد. همین نگاه متفاوت سازمانهای قدیم و سازمانهای جدید به حوزه قدرت، پذیرش تفاوت در عین حال انجام کار مشترک را برای سازمانهای جدید ممکن کرده و آن را تبدیل به یک مزیت میسازد. به این اعتبار تنوع درون جنبش برای شبكههای اجتماعی جدید یک امتیاز محسوب می شود. آقای مهندس موسوی به عنوان نماینده جنبش جدید اجتماعی با آگاهی از منطق شبكههای اجتماعی جدید کف مطالبات اعضای شبکه را در بیانیههای خود مطرح کرده اند و این نشان میدهد که ایشان سیاست را به معنای جدید آن مورد نظر قرار داده است. حال آنكه آقای موسوی خود متعلق به نسلی است که سیاست به مفهوم قدیم در آن جاری و ساری بوده است.
درباره این دیدگاه نیز که هر جنبشی برای رسیدن به اهداف خود نیاز به داشتن رهبری دارد، زیاد صحبت میشود. اصلا خود ما در انقلاب اسلامیهمین تفکر را داشتیم. یعنی فکر نمیکردیم به عنوان بدنه انقلابی میتوانیم کاری خلاقانه صورت بدهیم و نگاهمان یا به نجف بود یا به پاریس تا هر چه رهبر انقلاب گفت به بهترین نحو ممکن انجام دهیم. در جریان انقلاب اسلامیهم البته شبكههای اجتماعی وجود داشتند ولی این سازمانها هم از منطق قدیم تبعیت میكردند. در حالی که اکنون انتظار از مدیریت جنبش اجتماعی جدید صرفا در حد سیاست گذاری است و بنا نیست که در جنبش اجتماعی جدید رهبر یا رهبری جزییات را مشخص کند. جنبش اجتماعی جدید در فرایندی که طی میكند، میتواند جامعه را توانمند کند.
از آنجا که هدف این جنبش توانمندی حوزه عمومی است باید به اعضای شبکه فرصت بدهد و فضایی ایجاد کند که بدنه جنبش برای فکر کردن، تجربه کردن و ابداع کردن فرصت پیدا کند. بنابراین اشتباه است اگر فکر کنیم که در جنبش های اجتماعی جدید هم باید کسی یا کسانی آن بالا بنشینند و برای همه اجزای جنبش تصمیم گیری کنند. خوشبختانه بیانیههای آقای موسوی سرشار از سیاست به معنای جدید است و او از حد سیاست گذاری برای جنبش جدید اجتماعی فراتر نمیرود. او میگوید ما خشونت ستیز هستیم، ما اخلاق مداریم و کاری به دستگاه ظاهری قدرت نداریم. به این اعتبار آقای موسوی در قامت رهبر و مدیر جنبش به خوبی عمل کرده است و دائم هم میگوید که من رهبر جنبش نیستم بلکه کنار این جنبش حرکت میکنم.
با توجه به این موارد به نظرم آنچه شما به عنوان آسیب های شبكههای اجتماعی اشاره کردید اتفاقا نقاط قوت است. در اینجا برای روشن شدن بیشتر تفاوت میان سازمان اجتماعی جدید و قدیم مثالی را از قول یکی از دوستان نقل میکنم. او تفاوت سازمان اجتماعی قدیم و جدید را مانند تفاوت رمان های جدید و قدیم توصیف می کرد. در رمان های کلاسیک مانند رمان های داستایوفسکی اگر یک قطعه از رمان را بردارید کل ساختار رمان به هم میریزد. اما در رمان های مدرن شما اگر یک بخش را از رمان حذف کنیدباز هم آن قصه معنا و مفهوم و منطق درونی خود را حفظ می کند و فرو نمی ریزد. سازمانهای هرمیکه در آن رهبری از بالا وجود دارد و قدرت سطح بندی شده است در واقع شبیه همان رمان کلاسیک است که اگر یک قطعه از آن برداشته شود کل سازمان به هم میریزد. اما سازمان شبكهای جدید شبیه تورماهیگیری است اگر یک قطعه از تور پاره شود بقیه تور قابل استفاده است و از هم گسیخته نمی شود. برای همین هم هست که سازمان شبكهای پایدار است.
با این حال سازمانهای شبكهای و سازمانهای هرمیدر یک معنا نقطه مقابل یکدیگر نیستند. بعضی از فعالان سیاسی و اجتماعی در همین جریانهای اخیر از آنجا که فرض كردهاند سازمانهای اجتماعی و سازمانهای حزبی نقطه مقابل یکدیگر هستند برای سازمانهایی مانند سازمان معلمان و سازمان کارگران تعیین تکلیف كردهاند و گفته اند که این سازمانها باید تکلیف خود را با سازمان شبکه اجتماعی سبز مشخص کنند. در حالی که سازمان شبكهای در همه جا از جمله احزاب میتواند شکل بگیرد. بنابراین شبكههای درون احزاب بخشی از سرمایه جنبش محسوب میشود و از آنجا که جنبش سبز یک جنبش فراگیر است تمام امکانات درون سازمانهای موجود از جمله سازمانهای کلاسیک سیاسی، سازمانهای اجتماعی و خرده جنبشها میتواند در خدمت آن قرار گیرد.
بهطور کلی میتوان بحث شبکهها را از لحاظ ساختاری به سه سطح تقسیم کرد که گاهی این سه سطح با هم خلط میشوند. یک سطح، هسته است که شامل مجموعهای از افراد است که دور هم جمع میشوند و ویژگیهای «جماعت» که آقای دکتر پدرام به آن اشاره کرد را دارند. افراد هسته با هم رابطه دارند و ارزشها و منافع مشترکی دارند. این افراد در قالب یک مجموعه تلاش میکنند که عمل مشخصی را انجام بدهند. در سطحی دیگر مجموعهای از این هستهها با یکدیگر ارتباط پیدا میکنند و هستههای مختلف در کنار هم یک شبکه را تشكیل میدهند. سطح دیگری هم وجود دارد که در واقع شبکههای مختلف درون یک سازمان یا جامعه با یکدیگر پیوند میخورند و سازمان شبکهها را به وجود میآورند.
مفهوم شبکه به لحاظ سازمانی هم میتواند به آن هسته اولیه اطلاق شود و هم به پیوند چند شبکه با هم. این بحث را از آن جهت مطرح کردم که به بحث آقای دکتر جلاییپور برگردم. زمانی که در جامعه پیوندهای شبکهای زیاد میشود، در واقع امکان تبدیل سرمایه اجتماعی درون گروهی به سرمایه اجتماعی برون گروهی یا پیوندی را زیاد میکند. سرمایه اجتماعی سه نوع است. یکی سرمایه اجتماعی درون گروهی است که در یک گروه از افراد که با یکدیگر اشتراکاتی دارند و بر اساس آن اعتمادی بین افراد گروه پدید میآید ، شکل می گیرد. اگر این اعتماد و اشتراکات در همین سطح باقی بماند، آن گروه به سمت فرقه شدن پیش میرود که این امر با سرمایه اجتماعی کل جامعه در تعارض قرار میگیرد. اما اگر این گروهها و هستهها با دیگر گروهها پیوند بزنند، «سرمایه اجتماعی ارتباطی» پدید میآید.
به عنوان مثال اگر سرمایه اجتماعی جنبش معلمان و سرمایه اجتماعی جنبش زنان و جنبش دانشجویی با همدیگر پیوند بخورد، سرمایه اجتماعی پیوندی شکل میگیرد. زمانی که بر اساس این پیوندها سرمایه اجتماعی در کل جامعه به وجود میآید، عالیترین و مفیدترین سرمایه اجتماعی شکل میگیرد و دیگر به هیچ وجه مخاطرات فرقهای شدن در آن وجود نخواهد داشت، مانند فرایندی که در جنبش سبز اتفاق افتاده است. سرمایه اجتماعی جنبش سبز به اندازهای فراگیر است که یک اطلاعیه مهندس موسوی یا آقای کروبی میتواند جمعیت زیادی را بسیج کند. بنابراین مزیت سازمان شبکهای در جنبش اجتماعی این است که اعتماد و سرمایه اجتماعی را در جامعه تقویت میکند.
جلاییپور: با توجه به بحثهای که شد، استنباط میکنم خودآگاهی که درباره شبکههای اجتماعی در جامعه ما در حال به وجود آمدن است، پیامدهای مثبتی دارد كه من در اینجا به طور خلاصه به برخی از آنها اشاره میكنم. در حالی که نفوذ دولت در اغلب حوزهها به سوی اعمال روشهای اقتدارگرایانه میرود و برخی از اقدامات آن تبعات منفی دارد و سبب واگرایی گروهها و دستههای مختلف میشود، شبکههای اجتماعی در سطح ملی و فرا ملی جامعه ایران را به هم پیوند میزند و از وجهه مردمسالارانه ایران دفاع میكند. نکته مثبت دیگر شبکه اجتماعی این است که جنبش اجتماعی کنونی را تا رسیدن به اهداف حداقلیاش، ضد ضربه میکند. یکی از مهمترین مولفههای هر جنبش اجتماعی سازمان و تشکیلات است. در شرایط فعلی ایران تجربههای تشكیلاتی گذشته به شبکههای اجتماعی منتقل شده و همچنین شبکههای اجتماعی، کاستیهای تشکیلات بروکراتیک را جبران خواهد کرد.
نکته مهم دیگر این است که رهبری شبکههای اجتماعی از حالت تمرکزگرایی کلاسیک خارج شده است. در ساختارهای کلاسیک اگر رهبری ضربه میخورد، تشکل کارایی خود را از دست میداد، اما در شبکههای اجتماعی اینگونه نیست و شبكهها بسیار متنوع و منعطف هستند. سومین مولفه هر جنبش اجتماعی، اهداف جنبشها است. برخی از جنبشهای معاصر ایران اهداف بزرگ و دست نایافتنی داشتند كه یكی از نكته ضعفهای آنها به همین امر برمیگردد، اما جنبش کنونی اهدافش حداقلی، دستیافتنی و واقعی است(عدم تنازل قانون اساسی) و این امر به این دلیل است که همه نیروها از توان و تجربههای یکدیگر خبر دارند. بنابراین از كسانی كه روستاهای کوچک زندگی میكنند تا افرادی که در بیرون از وطن هستند با هم در تعامل هستند و در اهداف قابل دسترس با هم تقریباً اشتراک نظر دارند و بیجهت و خیالپردازانه بلندپروازی نمیكنند. به عبارت دیگر عرصه عمومی شكل گرفته در حوزه مجازی و دیجیتال مانع از شكلگیری اهداف بلندپروازانه میشود.
* همگرایی که اکنون در جنبش سبز وجود دارد بیشتر جنبه سلبی دارد و اگر از مرحله سلبی عبور کند، به دلیل تنوع لایهها و گروهها ممکن است این همگرایی به واگرایی و تجزیه برسد . همانگونه که در تجربه هشت ساله اصلاحات هم شاهد آن بودیم. اگرچه تنوع و اختلاف در دوران اصلاحات به مراتب کمتر از وضعیت کنونی بود.
مدنی: این مشکل زمانی که سازمان هرمی بود، به شدت وجود داشت. به نظرم در تجربه کنونی این مشکل حتماً کمتر خواهد بود. چرا که در فرایند جنبش جامعه توانمند می شود ، عقلانیت بالا میرود، تبادل نظر صورت میگیرد و به قول دکتر پدرام گفتوگو باعث ایجاد اجماع میشود. با چنین مدلی امکان اختلاف به شدت پایین میآید و فرآیند توسعه سیاسی واقعی شکل میگیرد. نکته دیگر این است که چون اهداف مرحلهای مشخص میشود، بنابراین فاصلهها و شکاف ها در فرایند جنبش کاهش پیدا میکند. در جنبشهای اجتماعی مدرن هویت از ابتدا تعیین شده نیست، بلکه به تدریج در فرایند جنبش شکل میگیرد و به همین دلیل همه کسانی که در درون جنبش هستند، در شکل دادن به این هویت نقش دارند و به همین دلیل وحدت در عین کثرت اتفاق میافتد.
پدارم: این که مرحله نفی و مرحله ایجاب چه تفاوتهایی با هم دارند و چگونه قابل تفکیکاند را باید قدری شکافت. من همچنان بحث را در زمینهی سیاست طرح میکنم. اگر با نگاه سنتی ببینیم و محور همچنان دولت باشد، و همهچیز بر اساس نحوهی گرفتن سهمی از قدرت از دولت، یا امکان پیش رفتن به سوی دستیابی به قدرت دولتی تعریف شود، ما یک مرحلهی سلبی خواهیم داشت که مبارزه و نفی سلطهی دولتی به هر نحو و تحت هر گونه اتحادی است، و یک مرحلهی ایجابی داریم که با میزان سهمی که از دولت در دست میگیریم مرتبط میشود، مثلا در مرحلهی نفی افراد و احزاب و نهادها و تشکلها در یک اتحاد مقطعی و تا اندازهای شکننده تلاش میکنند دولت را به عقب برانند و در مرحلهی ایجابی، به صورتی متشکلتر، سعی میکنند در حالتی از نفوذ در دولت، ائتلاف با آن، یا کنار زدن آن بر ساخت سیاسی تاثیر بگذارند.
اما در یک جنبش اجتماعی نوین، از جنس جنبش سبز نمیتوان سلب و ایجاب را تفکیک کرد. تا آنجا که جنبش زنده است و جریان دارد، رو به جلوست سلب و ایجاب را با هم دارد. این که بخشی درسخوانده از یک جامعه، خواستهایی، به ویژه در زمینه آزادی که البته عدالت هم با آن درآمیخته است را مطرح کند، در گفتگویی در سطح ملی، از طریق نشریات مستقل، مجامع و محافل، محیط دیجیتال، و دیگر بسترهای موجود، دائم خودآگاهی مییابد و هویت خود را روشنتر آشکار میکند و به جامعه آگاهی میرساند.
هر لحظه از این فرایند نسبت به گذشته یک مرحله متعالیتر است. این فرایند بسیار با ارزشتر از تسخیر دولت توسط یک حزب سیاسی است، بدون آن که بخشهای درسخوانده جامعه مسیر گفتوگویی آگاهیبخش قرار گیرند. تاکید من بر بخشهای درسخوانده همان طبقهی متوسط شهری است که حامل چنین جنبشی است و میتواند به تدریج دیگر اقشار را در خواستهای آزادیخواهانه و عدالتطلبانه خود سهیم کند. خلاصه حرف من آن است که در یک چنین جنبشهایی یک مرحله جدا به صورت نفی و یک مرحلهی جدا به صورت ایجاب نداریم، و پیروزی هم در گرو تسخیر دولت نیست. بلکه تعالی در فرایند جنبش است که اهمیت دارد، و میتواند تاثیر دیرپای خود را بر هر فرد و گروه و تشکلی که زمام امور را به دست میگیرد بگذارد.
مدنی: در جنبشهای اجتماعی جدید مرحله ایجابی و سلبی کنار هم است و نمیتوان بین این دو خطکشی کرد. در واقع در همان لحظه که جنبش مواضع و دیدگاههای خود را در برابر ضد جنبش مشخص می کند در همان حال هویت جنبش هم به تدریج پر رنگ و پر رنگتر میشود و این جنبه ایجابی جنبش را تقویت میکند، اما اجازه دهید بحث در باره فرآیند شکل گیری هویت جنبش را به وقت دیگری موکول کنیم.
چاپ
فیس بوک
بالاترین
دنباله

خبر خوان (آر-اس-اس)